رقص زندگی

این زندگیست؛ با خوب و بدش باید رقصید

46 - فرهنگ موفقیت

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۵

ما نیازمند یک انقلاب نگرشی در تربیت و یک انقلاب تربیتی در نگرش ها هستیم.



هدف آموزش و پرورش (در معنای عام) تربیت است یا پرورش؟

 

اگه هر معلمی بتواند به این سوال درست جواب دهد و در راستای جواب درست حرکت کند بی شک موفق خواهد بود.


ارزشیابی کیفی توصیفی  یعنی تقویت فرهنگ موفقیت


دوره ارزشیابی کیفی توصیفی (به قصد کاربست کلاسی) 

مدرس: دکتر بهمن قره داغی

45 - اندر احوالات من و سمینار

  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷
  • ۰۱:۵۰

اه 

اه
اه
آرش هم اکثر اوقات بدخبر بوده که... اصلا از دوست شانس نیاوردم من. سه نفر بودیم تو کلاس... ارش و اون یکی جفتشون بدخبر تشریف دارن خب. خوبه بعدشم میگن ببخش خبر بد بهت میدیم :)
برام پیام داده که : سلام شبنم خوبی؟ استاد "ز" شماره ت رو میخواد بهش بدم؟
بعد یک دقیقه : الوووووو
بعد از دو دقیقه: دادم شماره رو بهش... من 😕
بعد از جواب دادن بهش : قراره فردا صب ساعت ۹ نمره سمینار رو بذاره
من 😐
هنوز تحویل ندادم سمینار رو 😭
میگن از هرچی بترسی همون برات اتفاق میفته؛ حکایت منه هاااا
چقدر ازت فرار کردم دکتر "ز"
چقدر ازت بدم میاد دکتر "ز"
فردا صب که زنگ زد بهم قراره چی بگم بهش؟ راستش رو میگم و خودمو خلاص میکنم. فوقش صفر میده و باید یه سال معطل شم تا سمینار رو بردارم دوباره... والا ( خدانکنهههههه)
کاش دوهفته بهم فرصت بده... تمومش میکنم. خب خدا جوونم عشقم کار من از همه سنگین تر بود دیگه... اون از موضوع انتخاب کردنم ( چقد سخته موضوعم؛ انگار کرم داشتم نقش میانجی انتخاب کردم) ۲۵۰ نفر نمونه، چهارتا متغیر مزخرف و سخت، چهارتا پرسشنامه جمعا ۱۲۳ سوال، اونهمه مطلب و نظریه، همه داده ها رو وارد spss کن از اونجا ببر Amos graphic  بعد مدل بکش و تحلیل کن. بعد خبر برسه استاد گفته با Lisrel تحلیل کنید. من در این مرحله موندگار شدم و ازش نجات پیدا نکردم هنوز. خداجان خودت نجاتم بده

خدایا 
خدا جووونم لطفا خودت درستش کن
فردا استاد بهم فرصت بده
قول میدم دو هفته نشده تموم کنم ( هرچند هر دوتا اخر هفته رو دوره دارم با دکتر قره داغی... چه وضعشه اخه) ولی من قول میدم تموم کنم
خداجان نگی به قولت اعتباری نیستااااا
خدا جووونم لطفااااااا

44 - لازانیا :)

  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷
  • ۲۳:۳۴

از دیروز که از سرکار برگشتم دارم به زنانی که در مسیرم دیدم فکر میکنم.

وقتی از مدرسه دراومدم یه خیابون بالاتر از مدرسه مادر و دختری رو دیدم که خیس خیس بودن و بچه داشت از سرما میلرزید اما تاکسی ای نبود که سوارشون کنه.
هرچند چند متر ازشون رد شدم ولی خب دنده عقب رو برا این وقتا گذاشتن و کلی اصرار کردم تا سوار شدن. اولش حس کردم خانومه میترسه برا همین مجبور شدم کارت شناساییم رو بدم بهش :) 
حس محشری بود وقتی فهمیدم دختر کوچولو گرم شده بود.
بردمشون دم خونشون :)
حس محشری داشت و تا اونجایی دوام اورد که رسیدم کوچه خودمون. همسایمون زیر شر شر بارون داشتن کوچه رو با اب میشستن و حتی داشت سعی میکرد با فشار آب سنگ بزرگ داخل جوی اب رو خارج کنه. اون یکی همسایمون کارمند اداره آبه و اومد سنگ رو با دست برداشت. 
گفت: 《اقای فلانی میشد با دست بردارید و این همه آب هم هدر ندید》.
اقای فلانی: 《 ای باباااااا. اقا شما پول آب منو میدید؟؟؟؟ اصلا به شما چه ربطی داره 》
دیدن این صحنه چقدر حالم رو بد کرد. حالا اون اقا ادعای فرهنگ و ادب و احترام و شهروند نمونه بودنش گوش عالم رو کر کرده هااااا.

پ.ن: انصافه اخه؟؟؟ انصافه الان هوس لازانیا کردم؟؟؟؟ راستی تو چه میکنی بدون لازانیای شبنم پز اونجا؟؟؟؟ میدونم از مال من خوشمزه ترن ولی خب برا من یه چیز دیگه س. من عشق قاطیش میکنم هربار :)

43 - سفر نرو

  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷
  • ۰۰:۰۸

غم گرفته روزگارم

بی قرارم

نبودنت چقدر سخته

به هوای تو من، به صدای تو من، به دنیای تو من وابسته شدم...

حس میکردیم این سفر میتونه یه کم از وابستگی های من و تو کم کنه ولی کم نمیشه. نفسم به شماره افتاده... خسته م... قلبم خسته س... روحم خسته س از این دوری

امروز که ماشینم خراب شده بود هول شده بودم اخه همیشه به تو زنگ میزدم و حتی اگه آب هم دستت می بود میذاشتی زمین و می اومدی پیشم.

اما امروز... شماره ت رو هم گرفتم ولی صدای در دسترس نمی باشد باعث شد یادم بیاد رفتی سفر و به این زودی هم بر نمیگردی... میدونی مث بچه ای که مامانش رو گم کرده بغض کردم و اشکام سرازیر شد ( همینقدر لوس؛ تقصیر خودته البته)


چقدر اینروزا اینجا زیاد مینویسم. ولی خب تنها جایی که راحت میشه باهات حرف زد اینجاست.

فردا تا دیر وقت بر نمیگردم. بعد مدرسه جلسه داریم احتمالا تا ۶.۳۰ و بعدش میخوام شام برم پیش مامان خوشگلت :) اونجا من میمونم و مامانت و یه دنیا اتفاق خوب ( داداش ر و داداش الف هم که خونه نیستن)


هنوز برای وقت خوابت زوده اونجا... ولی خب به ساعت اینجا شبت بخیر نبضم

42 - غریب منم که از تو دور مانده ام!

  • جمعه ۴ آبان ۹۷
  • ۰۱:۰۱

چقدر این روزا همه چی قاطی شده نه؟
سفر تو، نبودن من، جدایی بهار و امیر، بارداری ژیلا، پیدا شدن سیگار تو کلاس، خوب کار نکردن پکیج خونه، یاد خاطرات گذشته، دی ماه نحس ۹۲، شکستنم.
چقدر اینروزا یاد گذشته میکنم. میدونم درست نیست بحث کردنش اما اگه اون تصادف لعنتی نبود الان همه چی یه جور دیگه بود.
دوشنبه برای مدت زیادی رفتی سفر و من بازهم نتونستم درست حسابی ببینمت. چند وقته درست حسابی همدیگه رو ندیدیم؟هوم؟
خیلی وقته دیدارهامون یک ساعته شده. خیلی وقته باهم قدم نزدیم، همش تو ماشین همدیگه رو دیدیم و تمام. خیلی وقته خرید نرفتیم باهم. خیلی وقته یه روز کامل رو باهم سپری نکردیم. خیلی وقته کسی ما دوتا رو باهم نمیبینه. چقدر خیلی وقت های ما زیاد شده نه؟
بیشتر هم میشه... سفرت خیلی زود رقم خورد. حس تنهایی عجیبی دارم. حتی خودتم امروز تو ویدیوکال فهمیدی. گفتی چرا غم داری تو چشات... یعنی نمیدونی با اینکه دو روز از سفر لعنتیت گذشته ولی من پژمرده شدم. میگی بی تابی من داغونت میکنه پس چرا رفتی سفر؟؟؟ با اینکه زیاد همدیگه رو نمیدیدم ولی خب اقلا در دسترس بودیم‌ هر لحظه که اراده میکردیم میشد ببینیم هم رو ولی الان چی؟ الان نمیرسم بهت. خیلی دوری و فقط از پشت صفحه مانیتور میشه ببینمت.
امروز دوره IBSE داشتیم. دوره خیلی خوبی بود.
تو راه برگشت یه سر به ژیلا زدم. گفت سه ماهه بارداره :) و خبر بدش هم جدایی بهار و امیر بود. خیلی یهویی شد جداییشون.
چهارشنبه تو کلاس سیگار پیدا کردم. هرچند بچه ها قسم خوردن که مال اونا نیست و متعلق به شیفت متوسطه اول هست؛ ولی خب حالم گرفته شد و واقعا برای خودم و نسل بعد خودم ناراحت شدم‌.
پک خونه خوب کار نمیکنه و سرده. حالا قراره بابا بگه بیان درست کنن. هوا سرد شده. اونجا هم سرده و من مطمئن نشدم که تو چمدونت لباس گرم به اندازه کافی هست یا نه. لعنت بهت با این سفر رفتنت اخه :)
فردا هم دوره دارم. نهار هم مهمون همکارم هستم. شب باید امتحان طرح کنم دوتا. هم برا یکشنبه و هم برا شنبه.
هیچوقت تا این حد با جزییات ننوشتم هااااا
بسه چرت و پرت گفتن
شبت بخیر جناب "ح"

41 - وقتی به تو فکر می کنم...

  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷
  • ۰۱:۵۱

من جز برای تو نمی‌خواهم خودم را
ای از همه من هایِ من بهتر منِ تو

قیصر امین پور


نصف شب نوشت: عنوان شبیه انشاهایی هست که به بچه ها میدم بنویسن :)

چقدر زیاد شدن شبای مثل امشب. بی خوابی ها. سردرد ها. در طول روز فرصت ندارم‌ افکارم رو نظم بدم و موکول میشه به این ساعتا ( خدا این شب رو از ما نگیره).

فاصله مون زیاد شده، برا هم وقت نداریم؛ خب من وقت ندارم احتمالا. به این روزی نیم ساعت نمیشه گفت وقت بنظرم.

مث معتادیم که تو ترکه... هربار شروع میکنم به ترک کردنت ولی لامصب نمیشه ترکت کرد. حداقل اینهمه خاطره رو‌ نمیشه ترک کرد. به این نتیجه رسیدم که ترک کردنت کار سختیه و منجر به ترک کردن خودم میشه.

دارمت ولی‌ ندارمت. و این بدترین رخداد دنیاست :(

40 - صبور تر شدم انگار، شاید دارم پیر میشم

  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۷

این روزها بیشتر از همیشه درگیر روزمرگی شدم و این اصلا جالب نیست. 

خیلی دلم میخواد چرت نویس های روزانه م رو اینجا هم بنویسم ولی خب...
مدرسه رفتن باعث شده برا خودم وقت نداشته باشم. برای خیریه وقت نداشته باشم. برای خونواده وقت نداشته باشم. فقط زنده مانی هست نه زندگانی
خلاصه وار و تیتر وار میخوام از هفته اول مهر تا الان رو ثبت کنم
1 مهر وقتی رفتم مدرسه حس محشری بود و هر سال این حس رو دارم. دیدن دانش آموزای جدید من رو به وجد میاره. دانش آموزانی دارم به لطافت گل و به زلالی آب (البته استثنا هم داریم :دی). میگفتن خانوم هیچوقت تصور نمیکردیم همچین معلم جوون و خوشتیپ و خوشگل (:دی خود پسند هم خودتونید) داشته باشیم. روز اول اسم همشون رو تا ساعت سوم یاد گرفتم.
هفته اول مطالب پایه پنجم رو مرور کردیم و حسابی هم خوش گذروندیم
هفته دوم مهر کم کم به دروس اصلی ورود کردیم. حس من هر روز بهتر از دیروزه. مدرسه عالیه. پرسنل دلسوزن. دانش آموزانم معرکه ن. 
تو همین هفته ازشون ازمون ریاضی پنجم گرفتم. با اصلاح هر برگه میخواستم کله تک تکشون رو بکنم. ولی بعدها کاشف به عمل اومد که معلم پارسالشون فقط و فقط 20 صفحه ریاضی براشون درس داده و گفته هرکی میخواد یاد بگیره بیاد کلاس خصوصی (به همین سادگی).
ولی وقتی تو کلاس باهم ششم رو کار کردیم فهمیدم که اگه کار بشه باهاشون خیلی دانش اموزان باهوشی دارم.
امتحان اجتماعیشون عالی بود.
درس سوم وقتی رسیدیم به تصمیم گیری عجب حرفایی میزدن. از تصمیم ازدواج و تصمیم دوست پسر گرفتن و تصمیم ... . بگذریم
هفته سوم مهر عالی شروع شد ولی امروز بد تموم شد. تو حیاط مدرسه در حین والیبال با دانش آموزان بزرگوارم افتادم زمین. از سه ناحیه زخمی شدم. آرنجم به شدت درد میکنه. مچ دستم به شدت درد میکنه و الان دارم با یه دست مینویسم و همچنان هم در برابر رفتن به دکتر مقاومت میکنم :)
امیدوارم همه هفته های امسال خوب سپری بشن.

هنوز دفاع نکردم از پایان نامه م:)
حوصله هم ندارم فعلا برم استاد راهنمای دوم رو ببینم. والا مث میر غضب میمونه 
کتاب هم نمیخونم نمیدونم چرا
ولی جدیدا دوتا کتاب هدیه گرفتم. اعترافات ژان ژاک روسو و نامه های شاملو به آیدا
جفتشون کتابای خوبی هستن.

عنوان هم ربط آنچنانی به پست نداره

39 - عزم رفتن

  • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۲۳

دوباره دارم به صورت کاملا جدی به مهاجرت فکر میکنم. اگه خر مغزم رو گاز نگرفته بود الان از مملکت اجنبی پست میذاشتم هاااااااا

دوباره دارم به فرار از این مملکت فکر میکنم. جایی که دیگه رسیدن به آرزوها و هدف ها در هاله ای از ابهامه. 

تا امروز برام سخت بود دل کندن از این خاک ولی خب همین امروز با خودم عهد کردم که دل بکنم از همه چی. با خودم عهد کردم برم و پشت سرمم نگاه نکنم. اینجا جایی برای هدف های من نیست. این رو وقتی فهمیدم که تو مصاحبه دانشگاه تهران دکتر سجادیه خودشون حرف خودشون رو نقض میکردن و مصمم بودن که نقض ایشون درسته و بدتر اینکه مصمم بودن که کار من راه به جایی نمیبره و موفق نخواهد شد و جواب نخواهد داد. من اما ایمان دارم که موفق میشم ولی نمیخوام اینجا تلاش کنم، چون میدونم تلاشم بیهوده س و یکی از دلایلی که از ته دلم خوشحال بودم که دکتری قبول نشدم همین بود. 

یک سال تمام یه وکیل تلاش کرد و درست وقتی همه چی داشت درست میشد من زدم زیر همه چیز و گفتم باید بمونم چون همه چیزم اینجاست. همه خاطراتم اینجاست. گفتم تلاش میکنم که دنیای بهتری برا خودم بسازم. استاد راهنمام گفت داری اشتباه میکنی اینجا جای تو نیست ولی من محکم ایستادم و گفتم میخوام به این مردم خدمت کنم و تلاش کنم خیلی چیزا رو تغییر بدم. اما امروز دقیقا به این نتیجه رسیدم اینجا جای من نیست. به صورت جدی دارم  درباره کشورها تحقیق میکنم. بیشتر تمرکزم رو انجمن تعلیم و تربیت انگلستان و استرالیا و کاناداست. کانادا یه غول در مقوله عدالت تربیتیه. هدف من کار رو مقوله سواد اخلاقی هست. 

میخوام برم که به هدف هام برسم.

به امید اون روز

38 - :) خوشحالم

  • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷
  • ۱۰:۲۹

صبح رو با خبر اینکه نتایج اعلام شده بیدار شی، عجب صبح دل انگیزیه. مخصوصا اگه دعاهات مستجاب شده باشه و قبول نشده باشی

خدایا مرسی

مصاحبه گران گرانقدر مرسی که قبولم نکردین

اولین بار از قبول نشدن خوشحالم.

حس آزادی و رهایی دارم


اینم کارنامه که اینجا به یادگار بمونه. دریافت

37 - کلاف در هم پیچیده روزهای من

  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
  • ۱۲:۵۲

چقدر این روزها خسته کننده ن. انرژی انجام هیچ کاری رو ندارم. یهو همه چی چقدر پیچیده شد آخه خدا

من باید تا اخر شهریور دفاع کنم و سمینارمم تکمیل کنم قبلش تحویل استاد بیشعور بدم

اما وضعیتی که دارم:
سمینار فقط بر اساس فرمت یه مجله مطالبش نوشته شده، داده ها تحلیل نشدن و حتی مدل رو هم هنوز طراحی نکردم و واقعا تحلیل مسیر هم مزخرفه. استاد میگه من در قالب یه سمینار 50 صفحه ای میخوام نه یه مقاله 20 صفحه ای. این یعنی باید کل مطالب رو مفصل بنویسم و من هیچ کاری نکردم.

پایان نامه فصل 1 و 3 نوشته شده. داده ها تحلیل نشده. پروتکل در قالب MMS نوشته نشده. فصل دو هنوز آماده نیست. کی میخوام تمومش کنم و چجوری میخوام تا قبل 20م تمومش کنم که بفرستم داوری خدا میدونه.


این رو به هرکسی میگم میخنده و مسخره م میکنه: دوست ندارم امسال دکتری قبول شم. به صلاحم نیست. هنوز آمادگی دکتری رو ندارم. میخوام قوی تر باشم و بعدش برم کلاس دکتری. میخوام مقاله ای که از سمینار استخراج میشه پذیرش شه و مقالات پایان نامه م هم همینطور. میخام با یه رزومه قوی تر برم. جوری که دانشگاه تهران نتونه ردم کنه. تنها آرزوم درس خوندن تو تهران یا خوارزمیه. شاهد من رو راضی نمیکنه. شرایطش خاصه و واقعا با من همخونی نداره (حجاب اجباری اونم چادر، واقعا برام عذاب آوره چون من تو زندگیم هیچ اجباری رو قبول نکردم که اگه میکردم بزرگترین شکست زندگیم رو نمیخوردم).

القصه هرکی این مطلب رو میخونه خواهشا برام دعا کنه که امسال دکتری قبول نشم. اگه قبول نشم حتما کنکور اسفند 98 شرکت میکنم و رتبه م 1 خواهد شد.

خدایا هیچوقت ازت نخواستم قبول نشم ولی این بار قبول نشم خواهشا.


راستی تولدمم مبارک :)  بعد 5 روز. 28 مرداد همیشه روز عجیبیه برام. همیشه هم اتفاقای عجیب تری تو اون روز انتظارم رو میکشه.